من رااز سیگار وموسیقی وبادخنک پائیزی که ازپنجره به داخل اتومبیل می آمد
به وسط جهنم پرت کرد.
کودک خردسال زن جوان بااتومبیلم برخوردکرده ومثل گنجشکی گرمازده
روی زمین درازکشیده بود.
زن جوان کودک رابغل زد
وبدون توجه به چادرش که درهوا پروازمیکرد به درون اتومبیلم پرید
کودک خردسال سالها ازمرگش میگذشت.من و زن جوان که بادموهایش راآشفته میکرد
در راه رسیدن به دورترین بیمارستان جهان بودیم.آنقدراشک ریختیم
وبه یکدیگر دلداری دادیم وسیگارکشیدیم
که ناگهان متوجه شدیم که به یکدیگر دلباخته ایم
برای پی بردن به این دلباختگی
فقط کافی بود متوجه شویم که مابدنبال یافتن بیمارستان نیستیم
ما درحال فراربه مقصدی نامعلوم هستیم.برای ادامه پیداکردن دلباختگی هم کافی بود
که دیگربه آن شهر بازنگردیم و جنازه روی دستمان راتاابدگرم وتازه نگه داریم.
به غیرازاین مشکلات تنها موسیقی وسیگار باد خنک پائیزی لازم بود
که برای فراهم کردنش لازم نبود که زحمت زیادی را تحمل کنیم.....
به نام کوچک فرزندانم...ما را در سایت به نام کوچک فرزندانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111