و مرگ رادیدم
که در زایشگاه
لابلای خنده ها
آرام قراری عاشقانه را در گوش نوزادزمزمه کرد
وقتی که میرفت بالبخندی تلخ به موهای نوزاداشاره کرد
که قراراست یک شب سفیدشوند
ومرگ راکنار اندامهای بیحرکت نشسته دیدم
هدیه تولدخودرادرون گودال پنهان میکرد .....
و مرگ رادیدم
که درمیان اشکهاوفریادهای پیرزنان آبادی
گوشهای خودراگرفته
آرزوهای درون سینه ی خوابیدگان
به زیرکرسی پارسالی را
باماهیان مرده ی درون تنگ عیدامسال
یکجا درون قبرستان ماهیان سفره عید مدفون میکرد
وازلای ذره های خاک
چندتارموی سفید
مثل ماهی از گودال بیرون پریده
روی سرنوزادانی می نشستند
که تنها روی تخت زایشگاه درازکشیده
چشمانشان به دنبال پیرزنان شاد آبادی می گشت
که خیلی زود
با برف و ماهی و سبزه پارسال
رفته بودند. . . .
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت 7:53 توسط رضا پیر حیاتی|
به نام کوچک فرزندانم...ما را در سایت به نام کوچک فرزندانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36