آشپزخانه ما پستان مادرم بود

خرید بک لینک

شمارا نمیدانم

ماچیززیادی برای خوردن درخانه نداشتیم

آشپزخانه کوچک خانه ما

باچند لیوان شیرگرم هم درون سینه مادرم بود

شبها دور میز غذا مینشستیم

به نوبت یک تکه نان خشک زیرپستان مادرم میگرفتیم

مادرم به میزان علاقه ای که به هرکس داشت

نوک پستانش رافشار میداد

همیشه بهترین قسمت شیرمادرم

روی نان خشک پدرم پاشیده میشد

هیچکس حق دهان زدن به نوک پستان رانداشت

حتی نوزادتازه متولدشده

پدرم

بارداری و زایمان هرساله مادرم را کنترل میکرد

تاهمیشه شیرکافی برای اعضای خانواده وجودداشته باشد

اوضاع ازروزی کمی تغییرکرد

که سه تااز خواهرانم ازدواج کردند و بچه دار شدند

خداراشکر

دور میزغذا چهارجفت پستان شیرده وجودداشت

یعنی دقیقاً هشت پستان مستقل

محدودیتی دیگرنبود

هرکس نانش را باشیرهر پستانی که میخواست خیس میکرد

حتی مادرم خودش باپستان خواهرکوچکم شام میخورد

برای زبان زدن نیزکسی راجریمه نمیکردند

پدرم سرمیز غذا خاطره تعریف میکرد

بیشتر داستان پنج سال اول زندگی

که مادرم بچه دار نمیشده را تعریف میکرد

همان پنج سالی که فقط نان خشک بوده

بدون قطره ای شیر

پدرم میگفت گاهی آنقدر پستان رافشار میداده اند

که خون سرازیر میشده

اما هیچگاه اعتراف نکرد

که آیا نان خشکش را درخون سینه همسرش خیس کرده

یا نه......

به نام کوچک فرزندانم...

ما را در سایت به نام کوچک فرزندانم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 1:16

صفحه بندی