دهانت راباز کن
ای معده ی پراز خون و استخوان پوسیده
تکان آخر رابخور
تمام گورهای ناپیدای خودت را نمایان کن
تادرآن روز که تاابد شب نمیشود
نور وروشنایی و خشمی لطیف
از روزنه ها و شکاف ها و پنجره ها
به گودال های ساکت و تاریکت بریزد
تاجمجمه های بدون چشم و هزارساله
برای بندآمدن خون سرازیرشده ازکاسه چشمشان
برای پناه بردن به آرامش و تاریکی
پشت به آفتاب
روی شکم بخوابند
و کفن را مثل لحافی سیاه
تاابد به روی سر بکشند
درآن روز
جنازه, ی مادرم,
به همراه جنازه, ی چند پیامبرمنتظردیگر
خیس ازاشک خواهند شد
وبا برخورد نوک نیزه ی اولین اشعه آفتاب به صورتشان
ناگهان مثل درختی سحرآمیز
سقف گور را پاره کرده وبیرون میپرند
و تا انتهای آسمان
به دور خود چرخیده و بالا میروند
برای ساختن جنگل ابدی انتهای آسمان.....
به نام کوچک فرزندانم...ما را در سایت به نام کوچک فرزندانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98