در میدان جنگ
زیرباران گلوله
ناگهان به یاد جک های بی مزه ات افتادم
فرمانده مدام فریاد میزد
شلیک کن سرباز
آنقدر تفنگ به دست
خندیدم وشلیک نکردم
که دشمن رسید بالای سرم
درست مقابل لبخندی که به یادتو
روی لبهایم نشسته بود
وبا شلیک یک گلوله به دهانم
خبر پایان جنگ را به من داد
چندروز بعد
خنده یخزده یک سرباز را ازسردخانه بیرون کشیدند
وباتقدیم چند احترام نظامی
خاک به روی خنده پاشیدند.....
به نام کوچک فرزندانم...ما را در سایت به نام کوچک فرزندانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 156