امروز بایک نفر هم کلام شدم
غریبه ای دیوانه بود
بدون اینکه من رابشنلسد
بی دلیل صبح بخیر گفت ولبخند زد
من هم بی دلیل ترجوابش رادادم ولبخند زدم
تاچندلحظه
بین من و اندوه همیشگی ام فاصله افتاد
نزدیک بود ازترس دوری
میان آن لبخند مصنوعی وکوتاه جان بسپارم
اندوه
مانند شش های درون قفسه سینه ام
مانند برآمدگی گلو یا گودی ترقوه ام
درون گوشت واستخوانم آرام گرفته
جریان خونم ازرگهای اندوه میگذرد
وقتی بی دلیل صبح بخیر گفتم ولبخند زدم
شش هایم درون قفسه سینه
مثل برگ خشک شده از درخت تنم جداشدند
خون درون رگهایم سرخی اش رااز دست داد
و آبی سرد
درسرتاپای تنم به جریان افتاد.....
به نام کوچک فرزندانم...ما را در سایت به نام کوچک فرزندانم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 158