
نمیدانم چه کسی بود که میگفت برای قبر خالی وبلاتکلیف یک جوجه مادیان پیررانمیکشند اما من با چشمان خود نهنگ زنده بگوری رادرمزار تنگ و تاریک کبوتری دیدم که باله هایش از خاک بیرون زده بود و شبها تمام قبر در آب گرم اقیانوس غرق میشد و صبح با طلوع خورشید مرغان دریایی تمام قبرستان را باخود به آسمان میبردند ..... نوشته شده در سه شنبه نهم آبان ۱۴۰۲ساعت 3:42 توسط رضا پیر حیاتی| بخوانید...
ادامه مطلب
هرشب دستم را اززیرسرم برمیدارمازپنجره بیرون کرده وتا قبرستان کش میدهماز روی قبربدون شمع کودکی ناشناس که تازه خاک شدهیک مشت خاک سیاه و سرد بر میدارمو روی خودم میریزمآنقدر این حرکت را تکرار میکنمکه صبح نشدهدرون تخت خوابخودم رابه خاک میسپارمدرحالیکه دستم را زیر سرم گذاشتهو هنوز هزار ستاره نشماردهازآسمان شب اول قبر باقیمانده است..... نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۱ساعت 21:39 توسط رضا پیر حیاتی| بخوانید...
ادامه مطلب
مثل یک لاک پشت پیردر آخرین روز زندگیمیان قلب تاریک اقیانوسبه دنبال یک کشتی جنگی غرق شده میگردمیک کشتی جنگی شکستهبا میلیونها سرباز خستهکه همگی کنار توپهای آماده شلیکگوش به فرمان آتشبه خوابی ابدی و دریا...
ادامه مطلب