
و مرگ رادیدمکه در زایشگاهلابلای خنده هاآرام قراری عاشقانه را در گوش نوزادزمزمه کردوقتی که میرفت بالبخندی تلخ به موهای نوزاداشاره کردکه قراراست یک شب سفیدشوندومرگ راکنار اندامهای بیحرکت نشسته دیدمهدیه تولدخودرادرون گودال پنهان میکرد .....و مرگ رادیدمکه درمیان اشکهاوفریادهای پیرزنان آبادی گوشهای خودراگرفته آرزوهای درون سینه ی خوابیدگان به زیرکرسی پارسالی را باماهیان مرده ی درون تنگ عیدامسال یکجا درون قبرستان ماهیان سفره عید مدفون میکرد وازلای ذره های خاکچندتارموی سفید مثل ماهی از گودال بیرون پرید...
ادامه مطلب
خوب میدانم هیچ وقت دیگردریا را این همه آرام و بی صدا و تاریک نخواهم دید انگار هزار نهنگ جوان و بازیگوشن میخواهندناگهان دست ازبازی کشیده بالهای خونین خود را گشوده درون قلب تک تک شن های ساحل طوفان مرگ و خودکشی به راه بیاندازند چقدر ماه پاره پاره ی رو...
ادامه مطلب