
بیا زیرپوست پیشانی ام کوچه ای . شهری . جهانی بدون خورشیدبناکنتامجبورنباشیم بعدچندطلوع و غروب بعدازاینکه چندبار سمت راستمان زردشد بعدازاینکه چندبار سمت چپ آسمان سرخ شد بادست خود در رابه روی هرکه گفت فرشته ام بازکنیمفرشته ای که خاک به روی مردمک مادرم بپاشد که فرشته نیست اصلا بناکردن شهرزیرپوست صورتم راکناربگذار تابه حساب این فرشته ای که میخواهدپلک مادرم راببندد رسیدگی کنم من بالهای آن فرشته را خواهم سوزاند که میخواهد لبخندمادرم راخاکی کند تاباآسمان سرشاخ نشده ایم بیالااقل دهکده ای کوهستانی وپنهان...
ادامه مطلب
بالاخره کلمه را به زور لگدهای گورکندرخواب ابدی و نچسب بعدازظهر فروکردندمگرمابه غیرازچندلقمه خاک سیاه چه خورده بودیمکه میبایست برای همیشه درچرت پاره بعدازظهر فروبرویمبدون خورشیدبدون پهنه ی میدان حتی بدون لاله و مادرم..... نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۱ساعت 21:14 توسط رضا پیر حیاتی| بخوانید...
ادامه مطلب
نمیدانم این روزهاگورستان ها کوچک شده یا گورها عمق کمی دارندشایدهم خاک ازپس این مردگان عظیم الجثه برنمیآیدمردگانی که به هیچ وجه پنهان شدنی نیستندوسراسیمهدرتمام پیاده روها درحرکتند.........
ادامه مطلب
در میدان جنگزیرباران گلولهناگهان به یاد جک های بی مزه ات افتادمفرمانده مدام فریاد میزدشلیک کن سربازآنقدر تفنگ به دستخندیدم وشلیک نکردمکه دشمن رسید بالای سرمدرست مقابل لبخندی که به یادتوروی لبهایم نشست...
ادامه مطلب
میخواهم صورتم را درون خاکی نرم فروکنمبرسرخاک جیغ بکشم وفریادبزنماین دانه های خاکپاهای هزاران رهگذر مرده استخوب میداند که فردا چه میشودوباید کدام سمتی برومخودم حدس میزنمصدایی ازدرون خاک خواهدگفتبرخلاف ...
ادامه مطلب